تبليغاتX
سه شنبه؛ چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه؛ چرا تلخ و بی حوصله؟

دادنامه

 

این متن رو یکی از شبهای پر از آشفتگی مرداد نوشتم... نیت نامه عاشقانه بوده به اون که بهش می گن معشوق ازلی... و حقیقتا عاشقانه است، لطفن به خاطر لحن گله مندش بهش شک نکن ... طرز نگارش به خاطر اینه که التماس های یه آدم درموندس به کسی که آخرین راه حله... چنگ زدن یه غریق به تنها تکه چوب روی آب...

این یه شکواییه است... یه جورایی یه جور نامه ست... یه دادنامه! از یکی که این روزا فهمیده هیچی نداره به یه خدایی که قراره همه چی داشته باشه... از یه انسان که می گن حقیر زاده شده به خدایی که داعیه عظمتش دنیای کوچیک ما رو پر کرده...

خدا صدامو میشنوی؟ منو می بینی؟ اصن منو یادت میاد؟ یکی از کرور کرور افریده هات رو...

خدا من... آره من! شاکیم... کوچیکم، حقیرم، تنهام، هیچم، از گلم... اما شاکیم... تو کجایی خدا؟ هان؟ تو که قراره همه جا باشی، تو که قادری، تو که سمیعی، تو که بصیری، تو که "حبیب من لا حبیب له"ی... پس کجایی این روزا؟  تو که گفتی "اقرب من حبل الورید"ی،  تو که" ما را بسی" اصن کجایی؟ نشستی به بزرگیت می نازی خدا؟ به عظمتت؟ به این که همه را می بینی و کس تو را نبیند؟ چه فایده که انقدر بزرگی که نمی تونی دست بکشی سر این بنده درموندت... که نمی شه لمست کرد... نمی شه تو بغلت گم شد... نمی شه رو زانو هات نشست... نمی شه چشم تو چشم باهات حرف زد...

خدا من  ـ با تمام نا چیزیم ـ  از تو  ـ با همه جلال و جبروتت ـ  شاکیم... شاکیم که تو روزای سخت تنهایی،  که تو این دلتنگی ها از نبودن اونایی که باید باشن، نمیای پایین از تخت خداییت... خدا می خوام بیای بغلم کنی تا سرمو بذارم رو شونه هات و اشک بریزم که تو ـ فقط تو که "هو اللطیف"ی ـ اشکامو پاک کنی... باهام حرف بزنی... آرومم کنی که یادم بره دلتنگیام... که دلم گرم شه به بودنت، که یادم بیاد که تو همونی که بودنت ما را بس است... که پشتم محکم باشه به حضورت... که باشی خدا، همین، فقط باشی...

خدا من از خودمم شاکیم که چرا حتی یه بار نخواستم بهت شک کنم... به بودنت، به خداییت، به حکمتت، به قدرتت، به رحمتت و به هیچ کدوم از صفتات... آره خدا شاکیم که یقینم بهت بزرگه و قوی اما این روزا تنهام... که یقینم نمی خواد پابه پام بیاد... نمی خواد خودش فانوسش رو بیاره تا این تاریکیه بی نهایت رو به نور برسونه... اصن کجاس این یقین من، اعتقاد من، ایمان من، کجاس این رب من؟؟ نمی خوام باشه و از دور همه چیو نگاه کنه و راست و ریس کنه... می خوام بیاد اینجا، وسط میدون، کنار من بازی کنه با این ابزار کوچیک و نا توان من بجنگه...که ببینه چقدر سخته تو این دنیایی که ساخته موندن، خوب موندن... که بیاد جای من وایسه تا همه ببینن خدامو...

خدا انقدر دلم می خواد پیدات کنم... تو چشات نگاه کنم و بگم این بود تهش؟ اینه تهه عهدمون؟ که من همیشه بنده کوچیک معتقد به خدای نادیده بمونم اما تو خدایی نکنی؟...

نه خدا... قرار ما این نبوده... من که بنده تو ام چنین قرار مسخره ای با بنده هاتم نمی ذارم چه برسه با تو...

حالا وقتشه خدا... حالا وقتشه که یادت بیاد تو خواستی من اینجا باشم... تو خواستی که یه کسایی وارد زندگیم بشن و یه روزایی ازش برن بیرون... می دونی خدا باید یادت بیاد که منو انداختی وسط میدون بازی بدون اینکه قاعده ها رو بهم یاد بدی...

حالا من خستم... زوده اما سخته این چیزی که بهش می گن زندگی... که نمی دونم با این معادله مجهولی که اسمش سرنوشته و تقدیر چیکار کنم... نمی دونم با خودم چی کار کنم...

کمکم می کنی مگه نه؟  خدا من نمی خوام ببازم... الان وقته یارکشیه... هر جور شده می خوام تو یار من باشی... خدا این نبرد از آن توست...

من میبرم خدا به شرطی که باهام باشی... میشنوی خدا؟! می خوام با من باشی... همین!

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت11:5 PMتوسط ... |
گاهی برای یافتن واژه ای در خور سه شنبه های زیادی باید بگذرد... ببخشید که واژگان ذهن خسته ام  حس های غریب این روزها را نمی شناسند...

چه خوب که "سکوت" هست...

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت11:17 PMتوسط ... |
...
      دلم می خواست دیگه ننویسم و احتمالا فعلا ها دیگه خودم نمی نویسم... یعنی  می نویسم یه چیزایی ولی بیشتر گوشه جزوه هامه و ته کتابو  حتی پشت رسید عابر بانک و... یه جاهایی که نشه بیشتر از پنج خط نوشت...

 اما الان می خوام یکی از" چهل نامه کوتاه نادر ابراهیمی به همسرش" رو بنویسم که بدون مصداق هم نیست...

نامه سی و هفتم:

"ای عزیز!

 انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند.

هیچکس یکباره معتاد نمی شود 

یکباره سقوط نمی کند٬

یکباره وا نمی دهد٬ 

یکباره خسته نمی شود٬ رنگ عوض نمی کند٬ تبدیل نمی شود و از دست نمی رود.

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.

باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را٬ به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید٬ احساس کنیم.

 هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم.

خستگی نباید بهانه ای شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم٬ رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.

 قدم اول را٬ اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم٬ شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت.

ما باید تا آخرین روز زندگی مان -که اینگونه به دشواری برپا نگهش داشته ییم- تازه بمانیم.

به خدا قسم که این حق ماست."  

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت11:47 AMتوسط ... |
روز اول
 انا الفانی (مفهوم مخالفش واضحه)

سه شنبه نیست گویا... خوب نباشه٬ تلخ و بی حوصله که هست... اصن یه شب این ور یا اون ورر مگه فرقی داره؟ نگران اون پانزدهی که بشه چهارده یا سیزده... نترس من حواسم به تقویم و حتی ساعت  هم هست.

دلم می خواست می دادم این پست رو بشرا با اون لحن"..."ش می نوشت...

دلم می خواد بگم به درک که اگه بخوای سنگ می شی٬ خوب منم اگه بخوام می شم ( به کسیم ربط نداره که اگه دروغ بگم می رم جهنم... اصن برم بهشت که چی؟ مگه خودت نگفتی با "ه" می نویسم که زمینیه)... اصن به تو چه که دستم رو با تیغ بریدم... یا به تو چه ربطی داره که من گریه می کنم...      دلم می خواد تنهایی از میدون ولیعصر پیاده برم تجریش٬ ولی نترس بستنی نمی  خورم٬ حلیم می خورم با یه قاشق اضافه...اصنم مهم نیست که دلت حلیم می خواد و دلم نمی خواد... بعدم واسه خودم پاستیل می خرم و بستشو نمیندازم تو سطل... به هیچ کسم ربط نداره که آشغال می ریزم تو خیابون... نارنگیام رو هم با بچه ها می خورم٬ یاد تو هم نمی افتم... اصلن هم دلم نمی خوادکه تو هی شعر بخونی و به من بگی بقیشو بخون و من نخونم و تو اصرار کنی... خیلی هم خوبه که برا نماز صبح التماس دعا نمی گم به کسی و خیلی بهتره که اسم کسی رو هم قرار نیست کف دستم بنویسم تو اون نماز سر صبح که حتی تا سقف اتاقم بالا نمی ره چه برسه به... دلم می خواد هی صبح شه و من به کسی صبح به خیر نگم... بعد برم بیرون و انقدر سرم شلوغ شه که حتی یادم بره شب به خیر رو باید می گفتم و تو فک کنی من مردم و برام سیاه بپوشی و ریشاتو نزنی (اصنم مهم نیست که از ریش بدت می یاد) و یه کمم گریه کنی... بعد بری بهشت زهرا (بازم مهم نیست که دوسش نداری) دنبال قبر خانوم ح یا شایدم ه... بعد هی بگردی و پیدا نشه و سردت شه و دستات پوست پوست شه و کرم نداشته باشی و باز یاد من بیفتی و بغض کنی و حسرت بخوری که کاش اون روز حداقل اون برگه رو بهش پس نداده بودم (هر چند خودم خواستم ولی دلم می خواست بگی نه که نگفتی)... دلم می خواد برف بیاد برم تنهایی برف بازی ولی دیگه تاب سوار نمی شم و مهم نیست که نشدم و دیگه اصن نه تاب دوست دارم نه ام اند ام.

دلم می خواست خیلی بنویسم... بعد تو بگی اینا چیه نوشتی بعد برش دارم... بعدترش دوباره بنویسم و بذارم  اینجا که همه بخونن و تو حرص بخوری از دستم... اصن دوست دارم لجتو در بیارم که یادت باشه منم هستم و به این راحتیا نگی دلم تنگ نمی شه... ولی خستم. به اندازه کیلومترایی که با هم راه رفتیم و تو گفتی خیلیه... شایدم بیشتر.

                                           من مواظب خودم هستم

                                                               مواظب باش٬ هوا سرده دستات سرما نزنه...

                                                                       

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت10:54 PMتوسط ... |
هو الباقی...

سالهاست که دستان من آموخته اند که تکیه گاه خود باشند... بی سبب نیست که دستان سردم گاه از دستان پرشورت می گریزد و انگشتان خسته ام میان امنیت دستانت غریبگی می کنند...

خسته ام... انقدر خسته که خوشی ها را نیز تاب تحملم نیست... و آنقدر خسته که روزهاست در تلاطم یک فکر ساده دست و پا می زنم... و حتی خسته تر از آنکه باید و نباید های همیشه را بشنوم...

می ترسم... نه از فردا که از خودم‌‌... از آنچه که می کنم با این من خسته٬ با تو٬ با فردا... از اینکه ظلم می کنم به دلم به دلت به گذشته... ظلم می کنم چون می دانم انتها کجاست... انتهای بی راهه ای که بیهوده می کوشیم شاهراهش کنیم... به یقین می دانم این سرانجام تلخ را که کاش نمی دانستم...

می ترسم از اینکه می دانم غرق می شوم و می روم... اما هر دیوانگی را پایانی ست... پیش از آنکه دیوانگی به ژرفایت کشد باید ریسمانت را یافته باشی و من میان این ریسمان های به هم تنیده شده حیرانم... بی تابم میان این دل که بی تاب بی خود شدن است و ذهنی که پر است از خطوط مبادا...

کاش یارای نوشتنم بود آنچه را که می گریزم از بیانش... شده ام کودکی که از هراس عتاب مادر به دامنش می گریزد٬ از بیم عشقت به آغوشت پناه می برم... نمی دانم چه بر سرم می آید با این ترس مهیب از عشق... با این دلشوره های همیشه... با این دلی که دست و پا می زند برای رهایی از حصاری که مصرانه برایش بنا کرده ام و با تو که بی تاب تری از من برای عشق!

... دوست داشتم لبخند زنان نگاهم را در تمنای چشمانت غرق می کردم  تا می دیدی در ورای این سرما٬ موج خوشبختی ام را با تو... می خواستم بگویم که برای این روزهای شیرین٬ همیشه تو را مدیونم... و یا اینکه گاه دلم پر می کشد برای...

اما نمی گویم تا به خیالم ندانی... تا فکر کنم که اینگونه نیست... که در پایان این غمنامه آسان تر اشک بریزم... تا در سراب عاقل بودنم جان دهم...

                                                                    سه شنبه ای نزدیک 

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت0:0 AMتوسط ... |
من، تو ، شوق رسيدن
 

مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!

و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت8:52 PMتوسط ... |
پایان
... کسی را که دوست داری قصد جانش را داری،عشق غارت است... به تماشای جهان تنها نمی توان رفت، هیچ واقعه ای دشمن نیست، وقتی دشمن است که تو کسی را دوست نداری... پیشانی مان پوشیده از عشق است اما این پوشیدگی نقاب نیست، سکوت بی حرکت این خانه نیست که دیوارهایش سپید است و من می خواهم در سپیدی اتاق پایان بپذیرم... من همیشه حیران کسی بودم که از راه برسد و پیغام حافظ را برای من تکرار کند...باید همیشه کسی را دوست داشت تا حرکت زمین را خنثی کرد... من نمی خواهم در مهاجرتم به عشق پنهان شوم، عشق مرا ترجمه می کند، تفسیر می کند، همیشه می خواهم تعبیر و تفسیرش به نیت من نباشد. کسی که همره توست ـ راست می گویم ـ تو را احاطه می کند، تو را جمع می کند و به تو می آموزد که چه هنگام آذوفه تو برای ماندن در زمین تمام می شود...  چه سرد است وقتی کسی را دوست نداری، اصلا دوست نداری...تو حتی اگر تمام لباس های عالم را بپوشی وقتی کسی را دوست نداری سرماست و تو سردت می شود...  باید همیشه منتظر بود که کسی از آستانه عطر عطلسی برسد و تمام پنهان جهان را به من و شما بگوید و چه سرد است که هنوز اطلسی در درگاه نیست ...ولی آن را می توان در عطر صبحگاهی دید و عطرش را به خواب خود برد، تو باید صبح از خواب بیدار شوی حتی اگر بوی عود و اطلسی خانه را پر کرده باشد، تو باید صبح از خواب بیدار شوی، باید ظلم کنی، خواب را منهدم کنی، بیدار شوی تمام راه را تا انتهای جهان بدوی... می دانی شفای تو در چیست؟! یک روز که از خواب بیدار شوی می بینی تمام لباس های تو دیگر کهنه است، پوسیده است؛ هر پیرهن را که بر می داری تو را سرد نمی کند گرم نمی کند... گرد می شود و پیرهن گرد شده تو را در همه لکه های آبی و سبز که نشانه هایی از گذشته توست در هوا  رها می کند؛ تو متعالی می شوی که دیگر عریانی... چهره ات عریانی مرگ و دست های تو برهنه، این دست ها دیگر رحمت دارند که دیگر چیزی از تو نمی خواهند، دیگر نمی خواهند که روزنامه ای را ورق بزنند، دیگر نمی خواهند که میوه ای را پوست بکنند و دیگر نمی خواهند شماره ای را از تلفن بگیرند...و تو دیگر برای همیشه برهنه در خانه هستی و  تو با نام پنهان جهان که  عشق است پیوند میخوری ... و تو در عریانی نامی برای خود پیدا می کنی که کس دیگر یا کسان دیگر برایت اختراع نکرده اند... آن نام را دیر یا زود با خود به آن طرف جهان می بری یا به پایان جهان می بری  و تو دیگر می دانی که پایان تو پایان جهان نیست فقط پایان یک روز است که در تقویم ثبت شده است!!!           

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت11:26 PMتوسط ... |
اول می خواستم هر روز بنویسم نشد... بعد خواستم هر سه شنبه بنویسم... اشتباه نکن بازم نشد... حداقل هرش نشد شاید سه شنبه اش بخواد بشه... البته نه... چون تازگیا هیچ چیز نمی شه یعنی می شه ولی اونی می شه که نباید بشه... مث من که نباید مزخرف بنویسم ولی می نویسم... مث تو که باید میامدی ولی نیمدی... مث اون که نباید می رفت و رفت...نباید همه چیو یادش می رفت که بازم رفت... باید منو می دید که ندید... و مث من که باید فراموش کنم ولی نمی کنم... مث اون خبر لعنتی که نباید می یامد ولی اومد... و مث حافظ که دیگه زبونشو نمی فهمم... مث همه این روزها که شبیه دلتنگی های منند... مث بارون که مث اشکای من جا مونده... مث ماه که دیگه دلش برای تنهاییام نمی سوزه... مث اون که سالها نبود و حالا فقط بازم نیست... مث سوسکی که سه شب توی بالکن موند و امشب باد بردش... مث من که حتی نمی دونم چرا... چرا؟!؟!

و به قول شاملو:

بودن یا نبودن... بحث در این نیست... وسوسه این است!

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت11:10 PMتوسط ... |

روز اول خداوند آفتاب را آفرید

روز دوم دریا

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگ ها را

روز پنجم حیوانات

روز ششم انسان را

...و در روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است؟

پس تو را برای من آفرید!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت10:0 PMتوسط ... |
 

هو المعشوق...

شايد زندگی را بتوان اينگونه خلاصه کرد: نان ، عشق ، سياست

پس به حکم تقدير همه ی ما در اين سه گانه دواريم ،چون زنده ايم.

اما برخی از ما اسير روزمرگی اند ؛چون در بند نان اند !

 و برخی حيران سياست اند ؛چون در قيد صلاح و فلاحند !

و برخی مريد عشقند؛ چرا که مسحور زيبايی اند و عشق همان زيباييست!

و من در اين ميانه نه در بند نانم و نه در قيد سياست .گرچه يکی واجب است و ديگری لازم؛

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت3:0 PMتوسط ... |